|

بعضی از حرفها تو دلم سنگینی می کنن. نمیدونم چطوری در موردشون بگم. وقتی به دهه ی ۵۰ بر می گردم می بینم چه جوونهایی داشتیم که از خود گذشتگی کردن و به خاطر امام و کشورشون دست به هر کاری زدن. جون خودشونو گذاشتن تا گفته های امامشون رو عملی کنن. دست به هر کاری زدن تا شاه رو فراری دادن. چه جوونهایی داشتیم که 8 سال دفاع مقدس رو تن به تن جنگیدن. با کمترین تجهیزات تونستن دشمنی رو که بهترین تجهیزات رو داشت شکست بدن و فقط با ایمان خالص و اراده ی قوی تونستن پیروز بشن. چه جوونهایی که خون پاکشون رو بخاطر آزادی کشورشون دادن. چه جوونهایی که مادرانشون با دستهای خودشون قرآن رو روی سر جگرگوشه هاشون گرفتن تا برن و از دین و کشور و ناموسشون دفاع کنن و می دونستن که می رن و برنمی گردن. جوونهای پاکی که به خاطر شهادت با خدا عهد بسته بودن.
وقتی عکسهای شهدا رو نگاه می کنم می بینم چقدر جوون و پاک بودن. با سن کمشون، آسمونی بودن. واقعا لیاقت کبوتر خدا شدن رو داشتن.
حالا...
ما داریم راس راس راه میریم، با خیالی آسوده شب سرمون رو روی بالش می ذاریم، نیمه شب اگه بیرون هم باشیم انقدر امنیت داریم که کسی حتی نتونه بهمون چپ نگاه کنه.
به خاطر چی، به خاطر کی ما اینهمه راحتیم؟؟؟؟؟؟؟؟
جوابش رو خودم می دم. به خاطر جوونهای پاکی هست که خونشون رو دادن، چشمهای مادرشون رو گریان گذاشتند تا ما راحت باشیم. ولی ما چی؟؟؟!!!!
سالی یکبار، اونم فقط تو دهه ی فجر یاد شهدا می کنیم.
آیا این بی انصافی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهدا به خدا شرمنده ایم...
مهدی جان همه که بد نیستن بخاطر خوبات ظهور کن.
|